دوست !

همه ی ما يكي بوديم ، فاصله اي بينمون نبود ، افكارمون از هم جدا نبود .و يكپارچه بوديم.هنگامي كه اولين ارواح از اصل جدا شدند مثل پرتو های نور از خورشید ، جستجو براي بازگشت به تكامل(!) آغاز شد. تنهايي اولين درد شد و اولين آرزو مصاحبت با مونسي . انگار  آدم همواره به دنبال چيزي براي كامل شدن بوده اما ماهيتش را به خاطر نداشته اما همیشه در جست و جو بوده ؛ (اینکه هر کس در این جست و جو به کی و چی میرسه بماند) ! . هر چند  كار و سرگرمي ها ي روزمره شاید انقدر حواس ما رو پرت كردند كه ديگر متوجه احساس دلتنگي مان نيستيم و تا حدودي فراموش كرديم … شاید !!  و يا به نحوي اين احساس را سركوب مي كنيم …بااين حال صداي نرم و آرامي هنوز هم در گوشمان نجوا مي كند ، حتي اگر این صدا رو نشنويم . تمایل به رسیدن به خورشید به اون اصل در همه ی ما هست … اینکه چقدر به این نجوا گوش کنیم و بهش پاسخ بدیم به خودمون بستگی داره … به اینکه چقدر درگیر این زندگی خاکی نشدیم … به اینکه چقدر یادمون هست که شاید ما موجودی خاکی باشیم ، اما وجودی آسمانی هستیم

~ by pegahespantman on April 20, 2010.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: