حلاج

آن قتیل الله فی سبیل الله، آن شیر بیشه ی تحقیق، آن غرقه ی دریای مواج، حسین بن منصور حلاج، کار او کاری عجب بود،… که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و هم در شدت لهب فراق، مست و بی قرار و شوریده روزگار بود و عاشق صادق و پاکباز… و عالی همت و عظیم قدر بود و او را تصانیف بسیار است … و صحبتی و فصاحتی و بلاغتی داشت که کس نداشت و نظری و فراستی داشت که کس را نبود … بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر او را به کفر منسوب کردند و … مرا عجب آید از کسی که روا دارد که از درختی آواز انالله بر آید، چرا روا نبود که از حسین اناالحق برآید؟

ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج (زادهٔ ۲۴۴ هجری)‌ از عارفان ایران در سدهٔ سوم و دهه اول قرن چهارم هجری‌است

ر سال 922 میلادی حسین ابن منصور حلاج عارف و شاعر مشهور ایرانی در 64 سالگی به دار آویخته شد. حسین بن منصور بیضاوی مشهور به حلاج از بزرگان عرفا و صوفیه به دستور حامدبن عباس وزیر مقتدر عباسی کشته شد. وی در بیضا در فارس فعلی به دنیا آمد و مدتی تحت تعلمیات عارفانه سهل بن عبدالله تستری قرار گرفت. او بعدها با جمعی از صوفیه عصر خود محشور شد که از میان آنها می توان به جنید بغدادی اشاره کرد. حلاج همچنین سالهای چندی از عمر خود را در زندان سپری کرد. گفته اند خلیفه عباسی به دلیل برخی مخالفت های سیاسی و همچنین مخالفت برخی علمای دینی
با اندیشه های وی، پس از زدن هزار تازیانه بر وی، دستان و پاهای او را برید و جسدش را سوزاند و خاکسترش را در دجله ریخت.” التوحید”، “الجواهر الکبیر”، “الوجود الاول” و” الوجود الثانی” از جمله مهمترین آثار اویند.گویند زمانی که او را دار زدند مردم بر جنازه او سنگ بسیار میزدند. شبلی نیز به خاطر دور نماندن از قافله مردم تکه گلی کوچک به منصور زد. از جنازه منصور آهی برخاست بلند. گفتند: این چه سر است؟ از این همه سنگ هیچ نگفتی. از گلی اندک آه کردنت چیست؟ گفت: آنها که نمی دانند معذورند. از شبلی عجبم آمد که میداند من کیستم. نمی باید می انداخت و انداخت. رابعه از آنجا عبور میکرد چون یار دیرین خود بر سر دار دید سخت گریست و گفت: محکمتر زنید این حلاج رعنا را که دیگر اسرار عرش ما فاش نکند و آخرین سخن حسین بن منصور این بود: آنانکه از مؤمنان بودند و بر گفتار من ایمان آوردند رستگار میشوند. پس به خاطر این سخن زبان او ببریدند و هنگام نماز شام سر از تن او جدا کردند در هنگام سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد. مردمان خروش و شیون کردند. آن هنگام از یک یک اندام منصور آواز می آمد “انا الحق ” و در وقت سر بریدنش هر قطره خونی که بر زمین میافتاد نقش الله ظاهر می گشت. بایزید گفت: چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح، هاتفی از آسمان ندا داد که ای بایزید از خود چه میپرسی؟ پاسخ دادم: چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد: او را سری از اسرار خود بازگو کردیم تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.

~ by pegahespantman on February 15, 2010.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: